کودکی زمن پرسید
چرا هرگز نمی گرئی ، نمی خندی ؟!
چرا چشمهایت را ، هیچوقت نمی بندی؟!
آری چرا من
این چنین گشتم ؟!
چرا پریشان حال و سهمگین گشتم ؟!
روزگاری من
چقدر شاد بودم
در درون خود آزاد بودم
آری چرا من
این چنین گشتم ؟!
چرا پریشان حال و سهمگین گشتم ؟!
آه چرا من هرگز نمی گریم ، نمی خندم ؟!
چرا چشمهایم را ، هیچوقت نمی بندم؟!
یادش بخیر روزی
سربازی چوبین داشتم
همبازی خوبی با لباس رنگین داشتم .
روزی به او گفتم :
چرا هرگز نمی گرئی ، نمی خندی ؟!
چرا چشمهایت را ، هیچوقت نمی بندی؟!
.....
حمید ابراهیمی 10-03-96
ما را در سایت اجرای یک دستور ساده در جاوا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14